به بدبختی زایمان کردم خخخخ
سلام دوست جونی ها
من یادم رفت از زایمانم براتون مطلب بزارم که پیرم کرد.
روز 4شنبه 28 خرداد که دکترم تاریخ زایمان برام زده بود شده بود و طبق گفته دکترم که باید دردم می گرفت دردم نگرفته بود و همه استرس داشتند که چرا نیکی حالش اینقدر خوبه ؟؟؟
بالاخره ساعت 4 بود که رفتیم مطب دکترم و دکتر دوباره منو معاینه کرد و گفت چه جالب تو شرایط زایمانو داری ولی چرا دردت نگرفته؟؟؟ برو بیمارستان بستری شو که انشاالله تا شب زایمان می کنی
با شوهرم و مامانم و کلی استرس رفتیم بیمارستان بنت الهدی و من در زایشگاه بستری شدم.
همین که وارد زایشگاه شدم و خانمهایی که در حال درد یا خواب بودند رو دیدم بغض گلومو گرفت و گریه کردم.
ماما اومد بالا سرم گفت بخواب دختر خوب و بهم انژوکتو وصل کرد بلند گفت مریض دکتر ایتیه گفتن بهش کمک شه یعنی امپول فشار بهش بزنین
چشمتون روز بد نبینه امپول فشارو به ما زدن و من داشتم کم کم دردا رو احساس می کردم که اومدن سرممو بستن گفتن شب آمپول فشار ممنوعه
خلاصه اون شب بدترین شب زندگی من بود
هی مامانا می اومدند نی نی هاشونو به دنیا می آوردن و من همینطور حسرت به دل نگاهشون می کردم و گریه می کردم
تا 8 صبح که دوباه بهم سرم و آمپول فشار زدن و دردهای من شروع شد.
خدایا یعنی درد از این بدتر هم تو دنیا هست
تا 5 دقیقه به 11 که محمد سبحان جونمو انداختن بغلمو گفتن نازش کن درد کشیدمو داد زدم البته یواش
وقتی گذاشتنش تو بغلم یه بچه پرمو که در حد تیم ملی چشاش باز بود و گریه می کرد
عجیب ترین حسای دنیا اومد سراغم خدا جون شکرت اینو بلند داد زدم
بعدش دیگه تعریفی نداره همش فشار فوشوره خخخخخ


به بدبختی زایمان کردم خخخخ 

